«درست!... آها... درست!... بله... پس همون فردا صبح ساعت 10... بله... هیچی میخواستم مطمئن شم. همین. اوهوم... نمیدونم. یکم وسواسیام؛ برای همین دوباره زنگ زدم. خب به آقای دکتر سلام برسونین. خوشحالم که فردا صبح میبینمشون. اونجوری که تعریفشون رو میکنن حتماً تو کارشون خبره هستن.... فعلاً خدا نگهدار.»
گوشی تلفن را که روی اُپِن به هم ریختهی آشپزخانه بود گذاشت و آمد وسط هال کوچک خانه، روی یک مبل راحتی که روی میز مقابلش تعدادی برگهی سفید و مجله و کتاب بود نشست. کمی سرش را خاراند و شروع به نوشتن کرد:
«این را مینویسم چون نگرانم که فردا جلو شما نتوانم حرف بزنم. دو سال پیش که نزد دکتر فدایی میرفتم همین مشکل را داشتم.
من برای درمان نزد شما نیامدهام. بلکه احتیاج دارم کسی به من ثابت کند که بیمارم. آن هم واقعاً بیمار! چون اگر به من ثابت شود که بیمارم، حتی اگر هیچ بهبودی حاصل نشود، آن وقت با دلیل و مدرک یک روانکاو معتبر برای وجدانم توضیح میدهم که گناهکار نیستم و همهی افکار و حرکات و گفتار و رفتارم ناشی از بیماری روانی است. احتمالاً او هم تمام این مدارک را به پیوست نظرش برای خدای سختگیرم میفرستد.
اما نمیگویم چه کارهایی دارم میکنم که سبب میشود احساس گناه کنم. چون امکان دارد بهعنوان سندی غیررسمی اما معتبر بر ضدم استفاده شود. از آن جا که روانکاو معتبری هستید احتمال دارد بهتان بربخورد و یا اینکه نتیجه بگیرید پارانویای حادی دارم. پارانویا را هم مثل هراس، اسکیزوفرنیا و وسواس بعید نمیدانم که بیماری اصلی من باشد.
لطفاً به من ثابت کنید که بیمارم.
ضمناً من نویسندهی بزرگی هستم. دستکم خودم چنین تصور میکنم و البته دوستانم هم تصدیق میکنند. بگذارید روشن کنم، شاید نویسندهای در حد کافکا و پروست و ویرجینیا وولف و حتی هدایت نباشم اما مطمئن باشید از نظر نبوغ و تلاش و جنون و پشتکار در حد آنها هستم. هرچند نوشتههایم به آن مرحله نرسیده باشند و هرگز هم نرسند. تا اینجای کار شاید فکر کنید که عقدهی خودبزرگبینی هم دارم. اما اگر خودبزرگبین بودم نمیگفتم که نوشتههایم در حد آنها نیستند.»
ابروانش را با ژست معلم یا روانکاو دلسوزی که نامهای از کودکی را میخواند، در هم کشید و کمی کاغذ نامه را جلوی چشمانش عقب و جلو برد. نامه را روی میز گذاشت. دستش را زیر چانهاش گذاشت و کمی خودکار را روی میز قل داد. نامه را روی میز بهطرف خودش کشید و با حالتی عصبی سریع با انگشت نشانهاش شروع به خط بردن کرد. شبیه نویسندهای بود که دارد قسمتی از رمانش را ارزیابی میکند. سریع مچالهاش کرد. اما دوباره برداشتش و صافش کرد و لای مجلهی ادبی کهنهی روی میز گذاشت.
یک کاغذ سفید برداشت و شروع کرد:
«مینویسم چون نگرانم که نتوانم بگویم.
از همین الان پیشبینی میکنم که در مقابل شما مسخ شوم (و نمیدانم چرا؟). من یک شخصیت بدکار در وجودم حس میکنم. نمیخواهم درمان شوم و به همین بسنده میکنم که به من ثابت کنید واقعاً بیمارم. فقط در این صورت است که گناهانم (که گمان هم نمیکنم معمولی باشند) قابلتوجیه میشوند.
شغلم طراحی گرافیک تبلیغات است، دفتر کوچکی در مرکز شهر دارم و درآمد متوسطی دارم. کم نبوده که سعی کنم سر مشتری را شیره بمالم و کم نبوده دفعاتی که موفق به این کار شدهام. اما به هر حال باید قسطهای این خانهی لعنتی را هم بدهم. نمیدانم چرا دربارهی گناهانم از اینجا شروع کردم و شاید به نظرتان برسد که این بزرگترینشان است. اما اینگونه نیست.
بهخاطر حالتهای عصبی شدیدی که دارم کم نبوده که واکنشهای تندی نشان داده باشم. همین چند هفتهی پیش در کوچههای باریک پشت خانهمان پشت ماشین پیرمرد ابلهی که کوچه را بسته بود گیر افتادم. وقتی با او دهن به دهن کردم، دو پسرش از خانه بیرون آمدند و کتکم زدند. من هم درحالیکه کتک میخوردم مدام معذرتخواهی میکردم که فکرش را هم نکنند فردای آن روز قرار است انتفام بگیرم. بله! فردایش وقتی پیرمرد آمد من هم از کمینگاهم که پشت درخت تنومندی بود با یک میلهی آهنی بیرون آمدم کمی پیرمرد را زدم و ماشینش را هم داغان کردم.
اما واقعاً قصدم اعترافکردن نیست. شما هم حتماً توجه دارید که کشیش نیستید و بلکه روانکاوید.
اما یه چیز خیلی بدتر آقای دکتر: من یک بار به زنم خیانت کردم (سه سال پیش) و جدا از آن دفعات دیگری هم بوده که سعی در اغفال زن یا دختری داشتهام. من با خواهرش نیلوفر یک بار رابطه داشتم و توجه دارید که این خائنانهترین شکل ممکن است که با خواهرزنم یعنی بدترین کَس ممکن نسبت به زنم رابطه داشته باشم (با این حال حاضرم این یکی گناهم را با آب و تاب و با ذکر جزئیات برایتان تعریف کنم). این یکی دیگر همیشه آزارم میدهد. تصورش را بکنید که در طول روز کوچکترین محبتی از طرف همسرم نازنین کافی است که به یاد خیانتی که به او کردهام بیفتم. و در ضمن: هیچ احدالناسی از این ماجرا خبری ندارد و من هم به شما اعتماد کردهام.
توجه داشته باشید که نیامدهام اعتراف کنم و تمام این ذکر نمونهها به این دلیل است که متوجه شوید تمام گناهانم از غریزهای سرکش و وحشی سرچشمه میگیرند.
ضمنا بیآنکه بهتان بربخورد پس از این که نامه را خواندید آن را سریع به من بدهید چون مدرک دست کسی نمیدهم.
اگر میخواهید یک بار دیگر هم بخوانید اما آن را به من پس بدهید.
با تشکر
یک نخ سیگار از پاکت در آورد و کمی با کاغذهای سفید ور رفت و از زیر آنها فندک قرمزی را برداشت. کمی مجله ورق زد، سیگار را کشید و فنجان چایی که از نیم ساعت پیش روی مجله بود را سرکشید. دو تا قرص ریز از کیف اداریاش در آورد و بدون آب خورد. نامهی دوم را خواند و مچالهاش کرد. دوباره بازش کرد و با خودکار قرمز بزرگ رویش نوشت:
لعنت بر اعتراف!!!!!!!!!!
بعد با صدایی نسبتاً واضح با خودش حرف زد:
این اعترافه آقاجان! واسه کشیش که نامه نمینویسم. این اعترافه. حرف نباشه.... این اعترافه.
دوباره یک کاغذ سفید برداشت:
«هدفم از آمدن نزد شما: نه بهبودی، بلکه اینکه به من ثابت کنید روانیام.
من شاید اسکیزوفرنیا، پارانویا، سادیسم و مازوخیسم، همگی را با هم داشته باشم، همراه با حالتهای عصبی وحشتناک. اما میخواهم یک روانکاو مجرب به من اثباتش کند. چون بدترین احساس من عذاب وجدان است که درصورتیکه به من اثبات کنید واقعاً بیمارم، احتمالاً تا حدی قابلتحمل خواهد شد.
از من نخواهید که پیش روانپزشک بروم. چون قبلاً رفتهام. سیتیاسکن و نوار مغز هم چیزی نشان نداده. فقط دکتر پرتویی گفت که نوار مغزم خستگی فکری را نشان میدهد و من در جوابش گفتم که چون زیاد مطالعه میکنم و دارم رمان مینویسم.
از این آزمایشها این پیشزمینهی ذهنی برایتان ایجاد نشود که من مشکل ندارم.
شما لطفاً مستقلاً تحقیق کنید.
ضمنا من نابغهی ادبیات هستم. اگر خواستید شعرها و نوشتههایم را برایتان میآورد تا به شما اثبات شود. شعرهایم بیشباهت به سوررئالیستهای فرانسه نیست؛ اما گاهی حس میکنم که درد و رنج و حساسیت لورکا هم در آن پیداست. طرحهای عظیمی برای رمانهایم در ذهن داشتهام که همه نیمهتمام ماندهاند. اما مسلماً تکمیلشان خواهم کرد. خصوصاً آن یکی را که اسمش را گذاشتهام: نگرانیهای ابدی.»
نامه را دوباره خواند و با لحن سردی با خودش حرف زد گفت:
«اوهوم... اوهوم... بد نیست... اما دربارهی یه چیز مهم ننوشتم. اوهوم... اوهوم... اگر دربارهی نیلوفر هم مینوشتم کامل بود.»
خودکار را برداشت و سریع زیر همان نامه با خطی تند و متفاوت اضافه کرد:
«راستی آقای دکتر حتماً از من بخواه که یه ماجرایی را برات تعریف کنم. بگو ماجرای نیلوفر. حتماً این کارو بکن. من یادم میره. اگر اون ماجرا رو ندونی هیچی دربارم نخواهی دانست. حتماً مجبورم کن.»
کمی با سگش که پای مبل نشسته بود ور رفت. چیزهایی گفت و صداهای نامفهومی از خودش در آورد. بی آنکه واکنشی نسبت به نامهی سوم نشان دهد دوباره کاغذ سفیدی برداشت:
«من برای درمان نزد شما نیامدهام. اگر ثابت کنید که اساساً بیمارم، بزرگترین خدمت را به من کردهاید.»
همانجا رهایش کرد. لگدی به سگ کوچک و پرمویش زد و به سمت آشپزخانه رفت. در میانهی راه ایستاد و نگاهی به سگ انداخت. هنوز دنبالش راه نیفتاده بود. «هی! هی! پاشو!» به آشپزخانه رفت. سر قابلمهی روی گاز را برداشت. طوری بو کشید که صدای بینیاش در خانه پیچید. «داره میپزه. خوبه خوبه. داره میپزه.» با لحن نسبتاً موزونی این را گفت و تکهای گوشت چرخکرده را در دهان سگ گذاشت. «راستی یه چیزی! میدونی نازنین مث چی میمونه؟ مث یه غول که رفته بیرون اما برمیگرده. میدونی از کجا حدس میزنم که برمیگرده؟ چون غذاش که روی گازه گرمه.»
تکهنانی را در قابلمه فرو برد و کامل بلعیدش. روی میز آشپزخانه نشست و سیگار کشید. «اوه! نازنین داره میآد. بیرون بیرون. بیرون باپسی! آشپزخانه ممنوع!»
نازنین در آشپزخانه درحالیکه لباس در میآورد و به پختوپز مشغول بود بلند بلند حرف هم میزد و شاد به نظر میرسید.
عقبعقب به سمت مبل و نوشتههایش رفت. کمی کاغذها را جمع و جور کرد و نامهی چهارم را ادامه داد:
«نمیدانم چرا ناگهانی دارم دربارهی یک ماجرا که 3 سال پیش اتفاق افتاده در اولین نامهام برای شما مینویسم. شاید بهتر بود دربارهی کلیات زندگیام مینوشتم.
صرفاً آزاردهنده است. درست نمیدانم از نظر وجدان و اخلاق و خیانت به همسر و یا از جنبههای دیگر.
مهم این است که میتوانم با شما صادق باشم. میتوانم مگر نه؟ هیچ کس از ماجرا خبر ندارد. باورتان میشود؟ با اینکه کاری که کردم واقعا بزرگ و هوشمندانه بود هنوز برای هیچکس تعریفش نکردهام. این هم یکی از جنبههای آزاردهندهاش است.
نیلوفر سه سال از نازنین بزرگتر است و یک سال هم از من. آن سال تازه از بعد از 5 سال از امریکا آمده بود. راستش را بخواهید حتی قبل از این که برود حتی در سال اول ازدواجم هم به او همچین یک نیمچه نظری داشتم. فکرش را بکنید در آن سالهای اول ازدواجم با نازنین. بههرحال وقتی که آمد ایران از همان اول میدانستم که بهقصد و یا به بهانهی مسائل کاری با او احتمالاً تنها خواهم بود. طرحهایی برای ابراز علاقه یا حتی اغفال او در سر داشتم. هیچی همین دیگه آقای دکتر! طرحهای هوشمندانه و حسابشدهام عملی شد. این اتفاق درست روزی که در دفترم تنها بودیم افتاد. من کار بزرگی کردم. تصورش را هم نمیتوانید بکنید که چقدر آن روز زیبا بود. قدی کشیده و اندامی باریک. موهایش روشن و بلند بود. چنان روشن و بلند که تصوری که در طی این سالها از کلمهی شادی داشتهام به همان رنگ و با همان کشیدگی است. بعضی چیزها به آدمها میگویند که در این دنیای شلغمشوربا میتوان شاد بود: در دفترم موهایش را باز کرد و با این کارش گفت: شاد بودن در دنیا ممکن است. و بهتر بگویم موهایش گفتند: شاد بودن ممکن است.
داشتم درباره خصوصیاتش میگفتم. تصورش را بکنید که دامپزشک است و در امریکا یک کلینیک نسبتاً بزرگ دارد و شوهرش هم حسابی پولدار است. گذشته از آن در نظر بگیرید که در فک و فامیل ما به غُد بودن و گوشهگیر بودن معروف است. و اصل ماجرا را هم فراموش نکنید: او خواهرزن من است. خب حتماً میخواهید بگویید: بلا! به ما هم یاد بده. (ناراحت نشو آقای دکتر شوخی کردم.)
اما آقای دکتر! یه چیزهایی توی دنیا هست که حساب و کتابهای مردم را به هم میزند: هوش. میدانید گذشته از اینکه آدم باهوشی هستم حتی در مواردی قادرم پا را از خودم فراتر بگذارم باز هم هوشمندی بیشتر به خرج دهم.
اگر او زیبا بود و لبخند سرخش به این معنا بود که میتوانیم در قایقی بر دریاچهای سبز بنشینیم و از این شهر خاکستری تهران فرار کنیم، هوشمندی من هم شبیه کارد خیلی تیزی است که امور را آنگونه که بخواهد از درازا و از کنار و از همه جا میبرد و آن طور که میخواهد از نو میسازد.
من تسخیرش کردم چون حق من بود. این شعار را من ساخته ام: زن زیبا مال مرد باهوش است.
گذشته از همهی این حرفها هیچ بعید نیست که همهی آن ماجرا برای آن بود که میخواستم هوشم را به رخ این دنیای مسخره بکشم و کار بزرگی بکنم.
آره! یه کار بزرگ.»
نازنین شام را چید و صدایش کرد.
- خوشحالم که اوضاع دفترت یکی دو ماهه که داره خوب پیش میره. خوب که نه، عالی. میدونی از کجا میدونم. امروز برای طرح جلد کتاب آقای گیلانی به محمود زنگ زدم و کلی صحبت کردیم. میگه حسابی کار و بار بقیه رو کساد کردی.
- اوهوم!
- هم دو تا کلاس خصوصی تازه گرفتم. عالیه نه؟ جالبه که این ماه که داره قسط خونه تموم میشه تازه داره درآمدمون هم بالا میره. اوه خدای من! با این همه پول چه کار کنیم؟
- فرار میکنیم میریم خارج!
شام را که خورد دوباره به دنبالهی نامه پنجم برگشت. آن را برداشت و به اتاقش رفت.
«داشتم میگفتم. گاهی فکر میکنم رابطهی جنسی آن روزم با نیلوفر در دفترم که اولین و آخرین بار هم بود، تا حدی ناشی از اکراه و زور بوده. اما آقای دکتر آیا واقعاً ممکن است که کسی جرئت کند با خواهر زنش چنین کاری کند؟
نخیر! ممکن نیست. کار من حسابشده بود. به قدر کافی زیبایی و توانایی ذهنی خودم را با خواندن شعرهایم ظرف یک ربع به او نشان دادم و او را مسحور نوشتههایم کردم. او چه کار میتوانست بکند جز اینکه به آغوش من بیاید؟ واقعاً چه کار میتوانست بکند؟
گاهی چیزی از درونم مرا به شک میاندازد و او را زنی هوسباز نشان میدهد. هوسباز؟ به نظر شما واقعاً ممکن است؟ من که دارم میگویم او خیلی غد و سنگین بود. حرفم را باور ندارید؟ نیلوفر از من خوشش آمده بود. گذشته از این هم من و هم شما باید توجه داشته باشیم که او چقدر عاشق شوهرش است.
مسئله همین بود که او از من خوشش آمده بود.
چرا دل نگران این باشم که از همان اول به نیلوفر نرسیدم و با او ازدواج نکردم؟ چرا دل نگران این باشم. من نازنین را دوست دارم. فکر نمیکنم نیلوفر به مهربانی او باشد. نیلوفر یک سودا بود. الان هم برایم هست. سودا؟ چه کلمهی جالبی! تا حالا دربارش فکر نکرده بودم. موقع نوشتن چیزهای جالبی دستگیرم میشود. دربارهی خودم، دربارهی دیگران، دربارهی روابط و دربارهی کلمات.
از بحث دور شدم. هیچ گمان نکنید که همسرم نازنین را دوست ندارم. هر چه که بوده در این سالها پابهپای هم جلو آمدهایم و هر دو برای قسطهای خانه کار کردهایم.»
را پرت کرد. انگار چیز داغ و دردناکی بود که به انگشتانش چسبیده بود و میخواست از شرش خلاص شود. از اتاق بیرون آمد و به هال رفت و کنار نازنین که داشت برگههای امتحانی را تصحیح میکرد نشست. کمی حرف زد و شوخی کرد. از درون جعبهی کوچکی که کنار تلویزیون بود، دستگاه بازی کامپیوتری را در آورد. آقای زمانی (همسایهی طبقهی پایینی) هر وقت از دست بچههایش خسته میشد آن را به کوروش میداد تا از شرش خلاص شود. حدود یک ساعت مشغول بازی کردن شد. سگ را هم مجبور کرده بود که تمام این مدت کنارش بنشیند. نازنین به اتاق خواب رفته بود. ساعت 11 بود. نامهی دیگری را شروع کرد که صرفاً واکنشی به نامهی قبلی بود و هیچ چیزی از نیلوفر در بر نداشت:
من برای درمان نزد شما نیامدهام. بلکه هدفم اینست که به من ثابت شود بیمارم. بیمار روانی آن هم با ریشهی مغزی و هورمونی و عصبی. آیا درست است که با اتکا به چند آزمایش سیتیاسکن و نوار مغز بگوییم که مشکل ندارم؟
نگاهی به هیکل و چهرهی من بیندازید. شما که روانکاوید حتماً با لمبروزو آشنایی دارید. نگاهی به چهرهی من بیندازید: صورت گرد و درشت طاقبرجستهی ابروان موهای جوگندمی جلوی سرم که ریخته آروارههای بزرگ و برجسته، دستان کلفت، شقیقههای گرد.
خب! لمبروزو معقتد است که جنایتکاران ذاتی چنین چهرهای دارند. من هم چهره و ذات سرکش و وحشیای دارم که همیشه فکر کردهام که شبیه جنایتکاران لمبرزو هستم. پیروان کنونی لمبروزو معتقدند که میتوان از خصوصیات ژنتیکی فرد هم برای تبیین ذات سرکشش استفاده کرد. آقای دکتر! فکر نمیکنم در ایران ممکن باشد که کسی آزمایش دیانای بدهد و به او ثابت شود که مثلاً سه y دارد و ذاتاً سرکش است. اگر امریکا بودم حتماً این کار را میکردم و سری هم به نیلوفر هم میزدم. مطمئنم که او از من خوشش میآید. شکی نیست. حتی نمیخواهم بگویم که عاشق من است؛ بلکه من را میستاید. و گرنه چرا خودش را تسلیم من کرد و آن روز عصر جمعه درحالیکه لبخند میزد برایم دست تکان داد و خداحافظی کرد. راستی روبان موهایش را هم جا گذاشت و من سریع به دنبالش روی پلهها دویدم و آن روبان سورمهای به او دادم. آقای دکتر این صحنه را مجسم کنید: داشتم روی پلههای باریک محل کارم به دنبال دختری میگشتم که داشت از نزدم میرفت و روبانش را جا گذاشته بود. راستی واقعاً ممکن است که عمداً این کار را کرده باشد و خواسته باشد یادگاری پیش من گذاشته باشد؟ باورتان میشود؛ بار اول است که این سوال را دارم از خودم میپرسم؟ آره! فکر میکنم همینطور باشد. کاش برایش نمیبردم. حالا او چه تصوری از من دارد؟ آه! لعنت بر من. یعنی... نکند فکر کند که من یادگاریاش را به او پس دادهام. درضمن وقتی آن روبان را گرفت روی پلهها لبخند زد که انگار میخواست بگوید: بیا این دستهگل را بگیر همش برای توست. اما دستهگلی نداشت. آقای دکتر میبینید که وضع خوبی ندارم و دارم چرت و پرت میگویم و کلی از موضوع دور شدهام.
آره آقای دکتر! من واقعا آروارههای بزرگی دارم.»
به دور و برش انداخت. نازنین رفته بود و خوابیده بود. لگدی به سگش زد: «پاشو لعنتی! تو دیگه نخواب. پا شو... پا شو... چه خبره؟ چه وقته خوابه؟ اون نازنین هم که مث گنجشکها تا شب میشه میره میخوابه.» سیگار کشید. دستانش را در موهایش فرو برد. احتمالاً قصد داشت گریه کند. اما این کار را نکرد و نامهی بعدی را شروع کرد. آن نامه صرفاً مربوط به نیلوفر و ماجرای رابطهی جنسیاش میشد. تمام آن را با آب و تاب و جزئیات برای روانکاوش نوشت. خیلی جاها را به طرز رکیکی و با دقت تمام وصف کرد و هیچ ابایی نشان نداد. بعد حدود نیم صفحه دربارهی دست تکان دادن نیلوفر و لبخندش موقعی که از در دفترش بیرون میرفت نوشت. بعد از آن اعتراف کرد که میانههای کار نیلوفر چند قطره اشک ریخته بود و او قصد داشت همانجا کار را رها کند اما ادامه داده بود. «دست خودم نبود. نمیتوانستم ادامه ندهم.» بعد دربارهی شب آن ماجرا نوشت: «مثل یک سگ بعد از جفتگیری بودم. خیلی افسرده بودم؛ حال و هوای یک سگ ولگرد را داشتم که در کوچه پسکوچههای شهر مادهسگی را گیر آورده و بعد از جفتگیری ناتوان و افسرده کنار پیادهروی پرازدحام یک خیابان شلوغ نشسته و دست زیر چانهاش گذاشته. اما از این حالت فرار کردم و به باشگاه بیلیارد رفتم و خودم را در ازدحام آنجا با دوستان قدیمیام نه تنها سرگرم کردم بلکه سعی کردم و موفق هم شدم که خودم را گم کنم. بعد احساس غرور به من دست داد: واقعاً کار بزرگی کرده بودم. هوشمندانه نیلوفر را اغفال کرده بودم. حس میکردم که بالاخره در زندگیام یک کار عجیب انجام دادهام. حتی اگر چنین چیزی به گوش کسی برسد باورش نمیکند. چرا نگران باشم؟ کسی که نیلوفر را بشناسد که چگونه زنی است چطور فکرش را میکند که همچنین ماجرایی رخ داده باشد و جدا از آن اطرافیان مثل اینکه عادت دارند مرا دست کم بگیرند.»
نازنین بیدار شده بود و به هال آمده بود. «هنوز بیداری؟ چی کار داری میکنی؟ نمیدونم چرا خوابم نمیبره.»
روی مبلی آن طرف هال کوچک نشست و دستانش را در موهایش فرو برد و خم شد به طرف کف هال. کمی با ناخن انگشت شست دست چپش ور رفت. گویی موقع پوستکردن سیبزمینیهای شام آسیب دیده بود. کوروش برگههایش را جمع کرد و در کیفش چپاند.
چند دقیقه گذشت.
«به نظرت بد نیست یه زنگ به نیلوفر بزنیم. خیلی وقته زنگ نزدیم. زشتهها! درسته که اون هم زنگ نزده، اما به هر حال بد نیست یه زنگی بهش بزنیم. اصلاً نمیدونم چهجوری شد که یاد اون افتادم. بههرحال به نظرم یککم مسخرست که بیشتر از تو که خواهرشی به فکرشم. دفعهی قبل هم پیشنهاد من بود که زنگ بزنیم. نکنه که ازش دلخوری. چیزی شده؟»
«اگه میخوای بزن. اما کوتاه باشه. یعنی مجبوری که کوتاه باشه. چون فقط یک دقیقه شارج داره. پریروز به آلمان زنگ زدم میخواستم با امیر صحبت کنم. ضمناً نگران نباش هیچ دلخوریای بین ما نیست و کم صحبت کن که من هم باهاش بتونم صحبت کنم.»
کوروش پاشد و کارت را از توی کشو در آورد و تلفن زد:
«سلام... الو... الو... سلام... خوبی؟ مرسی... منم باباجان... کوروشم... شناختی؟.... مرسی.... مرسی... مرسی... نازنین هم خوبه...آره اینجاست... نه... نه... خب آره تاحدی... باشه... باشه باباجان... امیر خوبه؟... اوهوم... ا... ا... اوهوم... آره که اینطور باشه. باشه. لطف دارین. تو خیلی مهربونی. نه جداً میگم. ما که با هم تعارف نداریم. آره. اینجاست. نه گفتم که اینجا نشسته. آره. ههههه... ههههه.... که اینطور... شیطون شدیها.... هههه هههه هههه. کاش میشد یه سری به کامران هم بزنی. راستی این یه دقیقه بیشتر ندارهها.... کارتو میگم... باید با نازنین هم صحبت کنی.... الو.... الو... هیچی فکر کردم تموم شد. خب میگفتی. باشه من با مدیر اون شرکت هم صحبت میکنم. تو که توی همهی این سالها من کارای توی ایرانت رو انجام میدادم. به غیر از من کسی رو نداری که... نه بابا؟.... خب... الو الو الو...لعنتی... الو... الو...»